برخی ابیات مشابه
هنگام مطالعه دیوان الشاب الظریف, گاه با خواندن بیتی یا دیدن اصطلاح و عبارتی, بیت معروفی از حافظ و بعضاً شعرای دیگر به ذهن متبادر می شد. در واقع باعث این تداعی ها, گاه مضمون بسیار مشابه دو بیت و گاه همان اصطلاح و ترکیب مشترک بود. در ادامه فهرستی از این ابیات, آورده خواهد شد, بدینگونه که ابتدا بیت الشاب الظریف ذکر می شود, سپس بلافاصله بیتی فارسی از شاعران مختلف که با دیدن بیت الشاب الظریف, به ذهن راقم این سطور, خطور کرده است. البته به تعدادی از این ابیات در ضمن مباحث دیگر, اشاره شده است و صد البته ذکر این مطلب, ضروری است که خوانندگان هنگام مطالعه این مبحث از چند حال خارج نیستند: یا آنها نیز با دیدن بیت الشاب الظریف, بلادرنگ یا با کمی تأمل, همان بیت فارسی یا بیتی مشــابه آن به ذهنشان خطــور می کند, یا اینکه پس از خواندن بیت فارسی, این تداعی در ذهنشان ایجاد خواهد شد و یا منکر هر گونه مشابهت و رابطه ای بین بیت عربی و بیت فارسی خواهند شد, که در این حالت نیز, حق به دست آنان است. ذکر این نکته بدیهی نیز شاید لازم باشد که هر شخص فارسی زبان, با توجه به محفوظات شعری و حضور ذهنی که دارد, قطعاً با خواندن کامل دیوان الشاب الظریف, میتواند به تعداد این ابیات بیافزاید, خلاصه کلام اینکه این مبحث را باید, از سر تفنن و التذاذ خواند و خیلی بدان با دید نقادانه ننگریست:
- و تَستَقِربُ العُيُونُ إن نَزَلُوا و تَسْتَقِرُّ القُلوبُ إِن رَكِبوا
(ص44)
سمن بویان غبار غم چو بنشینند, بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند, بستانند
بعمری یک نفس با ما چو بنشینند, برخیزند نهال شوق در خاطر, چو برخیزند, بنشانند
(194)
- لا غَرْوَ إن هَزَّ عِطْفي نَحْوَكَ الطَّرَبُ قَدْ قامَ حُسْنُكَ عَن عُذْرِي بِما يَجِبُ
(ص47)
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست
(2,22)
- يَهْوَي بُروقَ الحِمَي لكن يُخالِفُها فَكُلَّمَا ابْتَسَمْت مِنْ جَوِّها انْتَحَبا
(ص61)
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد
(4,140)
- غَبتُمْ و أَنتُمْ حاضِرونَ بِمُهْجَتِي فَبِمُهْجَتِِي أَفدِِي الحُضُورَ الغُيبَ
(ص64)
هرگز وجود حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است
(سعدی)
- ولكن تَحْمِلُ الكثْبانُ باناً و لَمْ أَرَ بانةً حَملتْ كَثيبا
(ص64)
کمر از کوه برون آید و این ترک پسر از کجا این همه کوه از کمر آورده برون !
(شاطر عباس صبوحی,131)
- تجلَّي علي كلُّ القُلوبِ فَعِنْدَمَا سَبي حُسْنُه كُلَّ القلوبِ تَحجَّبا
(ص66)
دیدار می نمایی و پرهیز می کنی بازار خویش و آتش ما تیز می کنی
(سعدی)
- يا صاحِبيّ - جُعِلتُما بَعدي – خُذا قَوْلَ امْرِيءٍ عَرَفَ الأُمورَ و جَرّبا
لَمْ يَخْلُقِ الرَّحْمَنُ شَيئاً عابثاً فَالخَمْرُ ما خُلِقَتْ لأَنْ تَتَجَنَّبا
(ص69)
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
(1,398)
- يا ذا الذّي صَدَّ عَنْ مُحِبٍّ بـه أَذابَ الغَـــــرامُ قَلــْبَهْ
ما لكَ في الهَـجْرِ مِنْ دَليلٍ لَكِنْ هَذي عُلــــوّ قُبّــــه
(ص70)
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی پیداست نگارا که بلندست جنابت
(6,15)
- و لــــقد وقفتُ ضُحًي بِبابِكَ قاضِياً بِاللَّثْمِ لِلْعَتَبــــاتِ بَعْــضَ الوَاجِبِ
و أَتَيْتُ أَطْلُــب زَوْرَةً أَحْظَـي بِهَــــا فَرَددتَ - يا عَيْني - هُنَاكَ بِحاجِبِ
(ص70)
رغیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران کونه پیغام است و حاجب در میان ابرو
(4,412)
- فَلاَ تَحذَرُوا بِيضَ القَواضِبَ و احْذَرُوا قَواضِبَ سُودٍ في جُفونِ الكَواعِبِ
(ص71)
روشنان فلکی را اثری در ما نیست حذر از گردش چشم سیهی باید کرد
(نشاط اصفهانی)
- إن كان أَحْسَنُ ما في الشّعْرِ أَكذبهُ فَحُسنُ شِعْري فيهم غَيْرُ ذي كَذِب
(ص73)
در شعر مپیچ و در فن او چون احسن اوست اکذب او
(نظامی گنجوی)
- و رِضايَ أَني فاعِلٌ بِرِضاكَ ما تَختارُ مِنْ مَحْوِي و مِن إثْباتي
(ص98)
در دایــره قسمـــت, مـــــــا نقطه تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
(9,493)
- قلندَريّاً حَلَقُـــوا حَـــاجِباً منهُ كَــــنونِ الخَطِّ مِن كاتِبِ
سُلطانُ حُسْنٍ زَادَ في عَدْلِهِ و اخْتارَ أَنْ يَبْقَي بِلاَ حــاجِبِ
(ص91)
هزار نکته باریکتر ز موی اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند
(7,177)
- و بالله قُلْ لي أَيُّها الظبي كيف قد تَعَلّمت صيد الأُسْد في شَرَكِ الهُدْبِ
(ص93)
غزال اگر به کمن اوفتد عجب نبود عجب فتادن مرد است در کمند غزال
(سعدی)
- يا أهلَ نجدٍ علي هوائي سَدَدتُمُ سائرَ الجِهاتِ
(ص102)
افســـوس کــه از شـــش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
(3,89)
- وَ حياةِ هَواكَ طَلّق النَّوم ثلاث (كذا) مَــن تَهْجُرُه فلا تَسلْ كيف يَباتْ
(ص105)
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
(2,24)
- صاحِي الجوانحِ لَسْتُ منه بِصاحي سَلَبَ الجُسُومَ و هَمَّ بِالأرْوَاحِ
(ص113)
دین و دل بردند و قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان, الغیاث
(2,96)
- يا بدرُ قد سدَّ العَزامُ مسالكي فأَنِرْ بِوَجْهِكَ مَسْرَحِي و مَرَاحِي
قد حِرْتُ فيك بِمَنْ أَروُمُ تَشفّعاً حتَّي تفوزَ مقاصدي بِنَجاحِ
(ص113)
در این شب سیاهم, گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کــوکب هدایت
از هر طــرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنـــهـــار ازین بیابان وین راه بی نهایت
(94)
- فالأمرُ له و ما عليه حرجٌ لا يدخُلُ بَينَهُ و بَيني أحدُ
(ص122)
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
(8,266)
- نَوْؤُهُ بالطَّرْفِ و النّا رُ بِقَلبي ليس تَخْمَدْ
(ص145)
از آن به دیر مغــانم عزیـــز میدارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
(8,22)
- تَفَرَّدْتُ حُبّاً مذ تَفَرَّد في الهَوَي جَمالاً كِلانا واحدُ الدَّهرِ فَذُّهُ
(ص147)
به حدیث من و حسن تو نیفزاید کس حد همین است سخندانی و زیبایی را
(سعدی)
- جيشُ الملاحَةِ مقرونٌ به الظَّفَرُ كذاك قالتْ لنا الأحداقُ و الطُّرَرُ
(ص151)
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهــــان می توان گرفت
(1,87)
- إنّي أَبُثُّكَ مِنْ شَرْحِ الهَوَي طُرَفاً فَبَعضُ أيسَره عِندِي له سِيَرُ
(ص152)
من از مفصل این قصه مجملی گفتم تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل
(لا ادری)
- و رُبَّ ناظمِ أشعارٍ و ليس له شِعْرٌ فَهلْ مثلُ هذا سارَ في السّير
(ص165)
ای بسا شاعر که او در عمر خود نظمی نساخت و ای بسا ناظم که او در عمر خود شعری نگفت
شعر, آن باشد که خـــیزد از دل و جوشد ز لب بــاز بر دلهـــا نشیند هر کــــجا گوشی شنفت
(ملک الشعراء بهار)
- وُدِّي لَكُم سادتي بِالبُعْدِ ما نَقَصا و القلبُ في حُبِّكُمْ بِالحَبّي قد قُنِصَا
(ص193)
دل عــاشق به پیغــامی بسازه خـــمار آلوده با جامی بسازه
مرا کیفیت چشم تو کافی است ریاضت کش به بادامی بسازه
(بابا طاهر)
- و نحن سُجودٌ في جوامِع لَذَّةٍ مِن الأُنسِ و الإبريقُ لِلكَأسِ راكِعُ
(ص203)
حافظ مرید جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برســـان شیخ جـــام را
(8,7)
- لمّا حَكَـمَ الزَّمــانُ بِالتَّفْريقِ وَ اسْتَبْطَنَ نادِيهِمْ ظُهُورَ النُّوقِ
أطْلَقْتُ دُموعِي إثْرَهُمْ في قَبَسٍ مِن نارِ زَفيري خَشْيَةَ التَّغْريقِ
(ص238)
به دنبال محمل چنان زار گریم که از ناله ام ناقه در کل نشیند
(طبیب اصفهانی)
- جَلَبَتْ نَواظِرهُ لِمُهْجَتِهِ أسًي و جَوَي يَذوبُ بِبَعضِهِ مَجموعُهُ
(ص204)
قَد أوقَعَت عُيُونُه فُؤادَهُ في عَثْرةٍ فَمَن له يُقِيلُهُ
(ص258)
ز دست دیده و دل, هردو فریاد که هر چه دیده بیند, دل کند یاد
(بابا طاهر)
- لا تُخْفِ ما صَنَعَتْ بِكَ الأشواقُ وَ اشْرَحْ هَواكَ فكُلُّنا عُشَّاقُ
(ص225)
مطرب مهتاب رو آنچه شنیدی بگو ما همگان محرمیم, آنچه که دیدی بگو
(لا أدری)
- دُونَ نَيلِ الوِصالِ منكَ خُطُوبٌ كُلَّمــــا خِلْتُها تَهـــونُ تَهولُ
(ص245)
الا یا ایها الساقی أدر کأساً و ناولها که عشق آسان نمود اول, ولی افتاد مشکلها
(1,1)
- أين المودَّةُ إنَّها لَعَزيزةٌ أينَ التَّودُّدُ إنَّهُ لَقَليلُ
(ص249)
یاری اندر کس نمی بییم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
(1,169)
- تِهْ كيفَ شِئْتَ فَلِلْحَبيبِ تَدلُّلُ و لِصَبِّهِ المُضْنَي إليهِ تَذَلُّلُ
(ص253)
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید, شما نیاز کنید
(5,244)
- حَديثُ غَرامِي في هَواكَ قَديمُ وَ فَرطُ عَذابِي في هَواكَ نَعيمُ
(ص300)
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیـرگاه است کزین جـــام هلالی مستم
(2,314)
- و أقمارٌ تُضيء لِكلِّ سارٍ لَهَا مِن نُورِ حُسنِكُمُ تَمامُ
(ص305)
گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
(3,50)
- و إِن لَم يَدَعْكَ الدَّمْعُ فانْظُرْ جَمالَهُ بِقَلْبِكَ إِن أَبقي الغَرامُ لكَ القَلْبَا
(ص359)
بگذار تا ببینمش اکنون که می رود ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای
(سعدی)
- فقالتْ إنّ حَظّكَ مِثلُ عَيني فَقُلتُ نَعَمْ ولكن في السَّوادِ
(ص365)
بخت را در گلیم بایستی این سفیدی برص که بصر است
(خاقانی)
- و اَقْطفُ وَرداً بأغصانِه و لم يَكُ هذا بغَيْرِ المُقَلْ
(ص283)
يا رَوْضَةً أَجْنِي أزاهِرَها باللَّحْظِ لا بِيَدَي و لا بِفَمِي
(ص315)
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟ به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
(4,393)
این دو بیت هم معنا از الشاب الظریف, و بیت بسیار زیبای حافظ, در انتهای مطب ذکر شد تا تاکیدی باشد بر شباهت این مضمون دل انگیز و ابتکاری در دیوان هردو شاعر.
برای حسن ختام این بحث, تعدادی از ابیات قصیده ای شکوائیه از الشاب الظریف و غزلی منسوب به حافظ که آن هم در گله و خوارداشت روزگار خویش و ابناء زمان سروده شده را, ذکر میکنیم:
خُذْ مِن حَديثي ما يُغنيكَ عن نظري فإنَّه سَمَرٌ ناهيكَ مِنْ سَمَرِ
كَمْ مِنْ أبٍ قد غدا أُمّاً لِمَعْشَرِهِ فَأَعْجَبْ لإعْطاءِ لَفْظِ الأُمّ للذَّكَرِ
و ناطِحٍ بِقُرُونٍ لا قُرُونَ له وَ كَبْشِ قومٍ بِنَقلِ العِلْمِ مُشتَهَرِ
و رُبّ حامِلِ وِزْرٍ غير مُجْتَرِمٍ و لائطٍ و هُوَ عَفُّ الذَيْلِ و النَّظَرِ
و كم بليدٍ بِظَهْرِ الغَيْبِ حدَّثنا و ذِي ذَكاءٍ رَأَيناُ مِنَ الحُمُرِ
و رُبَّ ناظمِ أشعارٍ و ليس له شِعْرٌ فَهلْ مثلُ هذا سارَ في السّير
و لابسٍ وَ هو عارٍ لا رِداء له كِسوَتُه أطلساً مِن أخْشَنِ الشَّعَرِ
و عابدينَ مِن المِحرابِ قد هربوا تُرَي المسيحُ يُوافيهمْ علي قَدَرِ
و صالحين رأيتُ الخَمْرَ عندهمُ قد حلَّلوُهُ بلا خوفٍ و لا حَذَرِ
عجائبٌ ما لها حدٌّ فَقُلْ و أَطِلْ إنْ شِئتَ أو فاقتَصِدْ في القَولِ و اقْتَصِرِ
(ص166)
این چه شوری است که در دور قمر می بینم همه آفـــاق پر از فتنه و شـــر می بینم
هر کســی رو ز بهی می طلبد از ایـــام علت آن است که هر روز بدتر می بینم
ابلهان را همه شـــربت ز گلاب و قند است قوت دانا همه از خو ن جگر می بینم
اسب تازی شده مجــــروح به زیـــر پالان طوق زرین همه بر گردن خر می بینم
دختران را همه در جنــــگ وجدل با مادر پســران را همه بدخواه پـدر می بینم
هیـــچ رحـــمی نه بــرادر به بـرادر دارد هیچ شفقت نــه پدر را به پسر می بینم
پند حــافظ بشنـــو خواجه برو نیکی کن که من این پند به از گنج و گوهر می بینم
